ما همه دست به دامان توایم ...( شعر آیینی )

خداوند ادب

یا قمر بنی هاشم

 ای خداوند ادب، بنده ی عشق

کشته مهر و وفا، زنده عشق

ادب و عشق و وفا، مرهونت

همت و جود و سخا، مدیونت

شرف و غیرت و مهر و احساس

جاودانی زتو باشد- عباس (ع)

پیش سرو قدت، از خجلت خویش

سرو افراخته قد- سر در پیش

ادامه نوشته

آخر كلام تویی تو

حسين

كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تویی تو

قسم به كرببلا حج من تمام تویی تو

همه نمازی و نیت ، قیام توست قیامت

شهید ظهر تشهد تویی ، سلام تویی تو

سر بریده و آیات بینات ؟ چه حالی !

یقین كه ركن یمانی تویی ، مقام تویی تو

به سعی سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر برآورم از سجده تا امام تویی تو

تو بیت اولی و كربلاست اول بیتم

تو بیت آخری و آخر كلام تویی تو

 

  علیرضا قزوه

ذکر ملائک یا علیست


بر بلندای فلک ذکر ملائک یا عیلست

هر که گوید یا علی، در روز محشر با علیست

در طواف کعبه گر با دیده‎ی دل بنگری

هر طرف آئینه‎ای باشد کزان پیدا علیست

ای یهودی، ای مسیحی، ای مسلمان، ای فلان

رکن کعبه، چلچراغ مسجد الاقصی علیست

در شب معراج احمد نور از لب نور بود

دید در افلاک، ماه لیلة الاسرا علیست

ادامه نوشته

شعر آیینی

 
 
شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای ...
ادامه نوشته

به حال چشم تَرم بی‌قرار می‌خندم

 امام زمان علیه السلام

به حال چشم تَرم بی‌قرار می‌خندم 

به حال این دل پر از شرار می‌خندم

نیامدی تو و بدجور حال من خوش نیست 

عجیب نیست که بی‌اختیار می‌خندم

ادامه نوشته

طوفان واژه ها

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

سید حمیدرضا برقعی

 

آتشم زدند ...

این اشک ها به پای شما آتشم زدند

شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!

معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم

هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف

با داغ کربلای شما  آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

یک عمر در هوای شما  آتشم زدند

گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور

گفتند بوریای شما، آتشم زدند

 

 

 

دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان

همراه خیمه های شما  آتشم زدند

امروز نیز نیّر وعمان ومحتشم

با شعر در رثای شما آتشم زدند...

 

(سید حمیدرضا برقعی)

 

 

 

شعر آیینی

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...