اما دخترم فاطمه ... (2)
مناقب فاطمه در اين عالم از زبان پيامبر
در دنيا فضائل و مناقب بسيارى از ساحت مقدس حضرت صديقه ى طاهره عليهاالسلام به ظهور رسيده كه اكثر آنها در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله بوقوع پيوسته است. اينك از لسان مبارك آنحضرت آنچه در حضورش واقع شده مى شنويم.
شميم بهشتى
عايشه مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله را مى ديدم كه فاطمه عليهاالسلام را مى بوسيد. عرض كردم: يا رسول الله: ديدم كارى انجام مى دادى كه قبلا انجام نمى دادى؟
فرمود: اى حميراء، آن شب كه مرا به آسمان بردند، داخل بهشت شدم و در كنار درختى از درختان بهشت ايستادم كه درختى زيباتر از آن و برگهايش سفيدتر و ميوه اش گواراتر از آن در بهشت نديدم. ميوه اى از ميوه هاى آن چيدم و خوردم و آن در صلب من نطفه شد، هنگامى كه بر زمين آمدم خديجه به فاطمه حامله شد. من هرگاه مشتاق بوى بهشت مى شوم بوى فاطمه را استشمام مى كنم.
اى حميرا، فاطمه همانند زنان آدميان نيست، و او عادت زنان ندارد آنطور كه زنان دارند. [ مجمع الزوائد و منبع الفوائد هيثمى: ج 9 ص 202.]
گفتگو در رحم
روزى از روزها حضرت خديجه عليهاالسلام از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا به بعضى از ميوه هاى بهشت دارالسلام نظر كند. جبرئيل دو سيب خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و گفت: يا محمد، خدائى كه براى هر چيز قدر و اندازه قرار داده به تو مى گويد: يكى از اين سيبها را تو ميل كن، و ديگرى را به خديجه بده تا ميل كند. من از شما دو نفر فاطمه زهرا را مى آفرينم.
آنچه جبرئيل امين دستور داده بود پيامبر صلى الله عليه و آله انجام داد. وقتى كفار از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند كه شكافتن ماه را به آنان نشان دهد، در حاليكه حمل فاطمه براى خديجه ظاهر شده بود. خديجه از اين سخن كفار ناراحت شد و گفت: نااميد باد كسى كه محمد را تكذيب كند. او بهترين رسول و نبى است.
در اين حال فاطمه عليهاالسلام از شكم خديجه عليهاالسلام صدا زد: مادر جان، محزون و ناراحت نباش و هراس مكن كه خداوند همراه پدرم است. [ فاطمه الزهراء عليهاالسلام بهجه قلب المصطفى صلى الله عليه و آله: ص 45، از روض الفائق.]
رطب بهشت
عايشه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شد ديد آنحضرت فاطمه عليهاالسلام را مى بوسد. عايشه گفت: يا رسول الله، آيا او را دوست دارى؟ فرمود: بدان قسم بخدا، اگر محبت مرا نسبت به او مى دانستى! محبتت به او زياد مى شد.
شب معراج كه مرا به آسمان چهارم بردند، جبرئيل اذان و ميكائيل اقامه گفت. سپس به من گفته شد: يا محمد نزديك شو. گفتم: من جلو بيفتم در حالى كه تو در حضور من هستى، اى جبرئيل؟ گفت: بلى، خداوند عزوجل پيامبران مرسلش را بر ملائكه ى مقربينش فضيلت داده است. من جلو افتادم، و براى اهل آسمان چهارم نماز خواندم.
بعد به طرف راستم توجه كردم، و ابراهيم را در باغى از باغهاى بهشت ديدم كه گروهى از فرشتگان در آن جمع بودند.
بعد به آسمان پنجم و از آن به آسمان ششم رفتم مرا صدا زدند: يا محمد، پدرت ابراهيم پدر نيكويى است و برادرت على برادر نيكويى است. و قتى به حجابها رسيدم، جبرئيل دست مرا گرفت و داخل بهشت برد. به درختى از نور رسيدم كه در پاى آن درخت دو فرشته به زينت و زيور آراسته بودند. گفتم: حبيبم جبرئيل، اين درخت براى كيست؟ گفت: براى برادرت على بن ابى طالب عليه السلام و اين دو فرشته براى او زينت و زيور كرده اند.
سپس جلو رفتم و رطبى از كره نرم تر و از مشك خوشبوتر و از عسل شيرين تر ديدم. رطبى برداشتم و خوردم و آن خرما در صلب من نطفه شد. وقتى به زمين آمدم خديجه به فاطمه حامله شد. پس فاطمه حوراء انسيه است. وقتى من مشتاق بهشت مى شوم بوى فاطمه را استشمام مى كنم. [ الموسوعه الكبرى عن فاطمه الزهراء عليهاالسلام: ج 2 المطاف الاول ح 8 از علل الشرائع و دلائل الامامه.]
فاطمه ناميدم
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: من فاطمه را فاطمه ناميدم، زيرا خداوند او را و كسانى از ذريه اش را كه خدا را با توحيد ملاقات كنند، و به آنچه من آوردم ايمان دارند از آتش جهنم جدا كرده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من دخترم را فاطمه نام گذاشته ام بخاطر آنكه خداوند عزوجل او و كسانى كه او را دوست دارند از آتش جهنم جدا كرده است. [ امالى شيخ طوسى: ج 2 ص 183.]
بتول است
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فاطمه را بتول ناميدم زيرا او به حيض و نفاس مبتلا نمى شود. و فرمود: فاطمه بتول نامگذارى شد براى آنكه هر شب بتول بود، و معنايش آنست كه هر شب بكر مى شد. مريم را بتول ناميدند براى آنكه عيسى عليه السلام را بكر بدنيا آورد.
از عبدالله بن حسن از مادرش از جده اش روايت شده كه بخاطر انقطاع او به درگاه خدا به بتول لقب داده شده است. [ عوالم العلوم: ج 11/ 1 ص 79 از ينابيع الموده قندوزى.]
على همتاى فاطمه
پيامبر صلى الله عليه و آله را در مسئله ى ازدواج فاطمه عليهاالسلام سرزنش مى كردند. حضرت هم فرمود: اگر خداوند على بن ابى طالب عليه السلام را نمى آفريد براى فاطمه عليهاالسلام كفوى نبود. [ بحار الانوار: ج 43 ص 106 ح 22 از مناقب ابن شهر آشوب.]
طوبى از مهر فاطمه
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: ام ايمن خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شد در حاليكه در گوشه ى چادرش چيزى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به او گفت: اى ام ايمن، آنچه همراهت آورده اى چيست؟ عرض كرد: فلان دختر را شوهر دادند و بر سرش نثار [ نثار نُقل يا پول و يا هر چيز ديگرى است كه در عروسى بر سر عروس مى پاشند و حاضرين آن را جمع آورى مى كنند.] ريختند، و من از نثار او برداشتم.
بعد ام ايمن گريه كرد و گفت: يا رسول الله، فاطمه را تزويج كردى و چيزى براى او نثار نكردى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى ام ايمن، چرا درست نمى گوئى؟! وقتى خداوند تبارك و تعالى فاطمه عليهاالسلام را به على عليه السلام تزويج كرد، امر كرد تا درختان بهشت از زينتها و زيورها و ياقوت و در و زمرد و استبرقشان نثار كردند. آنقدر از آن برداشتند كه كسى قدر آنرا نمى داند و خداوند طوبى را در مهر فاطمه بخشيد و آن را در منزل على قرار داد. [ بحار الانوار: ج 43 ص 98 ح 10 از امالى صدوق.]
خصم فاطمه
فاطمه عليهاالسلام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: مرا به مهريه ى كم تزويج كردى. حضرت به او فرمود: من تو را تزويج نكردم بلكه خداوند تو را در آسمان تزويج نمود، و يك پنجم دنيا را مهريه ى تو قرار داد تا مادامى كه آسمانها و زمين هست. [ بحار الانوار: ج 43 ص 144 ح 44 از كافى.]
همچين پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: يا على، خداوند عزوجل فاطمه را به تو تزويج كرد، و زمين را مهريه اش قرار داد. هر كس با دشمنى تو روى زمين راه رود، به حرام راه رفته است. [ بحار الانوار: ج 43 ص 145 ح 49، از مصباح الانوار و كتاب المحتضر.]
تزويج آسمانى
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من مثل شما بشرى هستم كه در ميان شما ازدواج مى كنم، و به شما تزويج مى كنم به جز فاطمه كه تزويج او از آسمان (از طرف خدا) نازل شده است.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ملكى نزد من آمد و گفت: يا رسول الله، خداوند تبارك و تعالى به تو سلام مى رساند و مى گويد: من فاطمه عليهاالسلام دخترت را در ملأ اعلى به على تزويج كردم. تو نيز در زمين او را به على تزويج كن. [ مقتل الحسين عليه السلام خوارزمى: ص 80 فصل 5.]
لباس وصله دار و سندس
پيامبر صلى الله عليه و آله در شب عروسى و زفاف، براى فاطمه عليهاالسلام پيراهنى نو تهيه كرد در حاليكه يك پيراهن وصله دارى نيز در خانه داشت. سائلى بر در خانه آمد و گفت: من از خانه ى پيامبر پيراهن كهنه اى مى خواهم. سائلى بر در خانه آمد و گفت: من از خانه ى پيامبر پيراهن كهنه اى مى خواهم. حضرت خواست پيراهن وصله دار را به او بدهد كه اين آيه يادش آمد: «به نيكى نائل نمى شويد تا آنچه دوست داريد انفاق كنيد». اين بود كه پيراهن نو را به سائل داد.
عروسى كه نزديك شد جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند به تو سلام مى رساند و امر كرده كه به فاطمه سلام برسانم و هديه اى براى او با من فرستاده از لباسهاى بهشتى كه از سندس سبز است.
هنگامى كه سلام را به فاطمه عليهاالسلام رسانيد و آن پيراهنى كه از بهشت آورده بود به او پوشانيد. اطراف فاطمه عليهاالسلام را پيامبر صلى الله عليه و آله با عبا و جبرئيل با بالهايش گرفت تا نور آن پيراهن بهشتى ديده ها را خيره نكند.
جبرئيل حله اى آورد كه قيمتش به ارزش همه ى دنيا بود. وقتى فاطمه عليهاالسلام آن را پوشيد زنان قريش از دين آن متحير شدند و گفتند: اين براى تو از كجا رسيده است!! فرمود: اين از طرف خداست. [ عوالم العلوم: ج 11/ 1 ص 230، 231 از نزهه المجالس.]
به على راضى هستم
سلمان مى گويد: كنار پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده بودم و به دست پيامبر صلى الله عليه و آله آب مى ريختم. در اين حال فاطمه عليهاالسلام وارد شد در حاليكه گريه مى كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را كه آب از آن مى چكيد بر سر فاطمه گذاشت و گفت: خدا چشم تو را نگرياند، چرا گريه مى كنى اى حوريه؟ عرض كرد: بر جمعى از زنان قريش كه همه خضاب كرده بودند عبور كردم. وقتى مرا ديدند، از من و پسر عمويم بدگوئى كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از آنان چه شنيدى؟ عرض كرد: گفتند: بر محمد سخت است كه دخترش را به فقير قريش و كم ثروت ترين آنان تزويج كرده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: قسم بخدا دخترم، من تو را تزويج نكردم بلكه خدا تو را به على عليه السلام تزويج كرد، و شروع آن از طرف خدا بود، و قصه آن چنان است كه ابوبكر و عمر به خواستگارى تو آمدند. من در اين موقع كار تو را به خدا واگذار كردم و از پاسخ به مردم خوددارى كردم.
روز جمعه نماز صبح را خوانده بودم كه صداى بال ملائكه و همهمه ى آنان را شنيدم. بعد حبيبم جبرئيل را با هفتاد صف از فرشتگان كه بر سرشان تاج و در گوششان گوشواره و در بازوانشان بازوبند بود ديدم.
گفتم: برادرم جبرئيل، اين سر و صدا از آسمان چيست؟ جبرئيل گفت: يا محمد، خداوند عزوجل توجهى به زمين كرد و از مردان على را و از زنان فاطمه را اختيار نمود، و فاطمه را به على تزويج كرد.
فاطمه عليهاالسلام سرش را بلند كرد و تبسم نمود، بعد از آنكه گريه كرده بود. سپس گفت: به آنچه خدا و رسولش راضى است راضى شدم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا فاطمه، آيا درباره ى ميل و رغبت به على عليه السلام بيشتر بگويم؟ عرض كرد: بلى. فرمود: هيچ سواره اى گرامى تر از ما چهار نفر بر خدا وارد نمى شود: برادرم صالح كه بر ناقه ى خود سوار است، و عمويم حمزه كه سوار بر ناقه ى غضبا و من بر براق و همسر تو على بن ابى طالب بر ناقه اى از ناقه هاى بهشت سوار است.
فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: آن ناقه را براى من توصيف كن كه از چه چيزى آفريده شده؟ فرمود: ناقه اى است كه از نور خداى عزوجل آفريده شده. دو طرف آن پوشيده با ديباج است. آن ناقه زرد رنگ و سرش سرخ، حدقه ى چشمانش سياه، پاهايش از طلا، افسارش از مرواريد تازه، چشمانش از ياقوت، شمكش از زبرجد سبز است. قبه و هودجى از مرواريد سفيد روى آن است كه باطنش از ظاهرش و ظاهرش از باطنش ديده مى شود و از بخشش خدا آفريده شده است. اين ناقه از ناقه هاى خداست كه هفتاد هزار ركن دارد. بين هر ركن هفتاد هزار فرشته است كه خدا را با تسبيحات گوناگون تسبيح مى كنند.
از كنار هر جمعى كه مى گذرد، مى گويند: اين بنده كيست؟ چقدر خداى عزوجل او را گرامى داشته؟ آيا او نبى مرسل يا ملك مقرب يا حامل عرش يا حامل كرسى است؟! در اين موقع منادى از وسط عرش ندا مى كند: اى مردم، اين نبى مرسل و ملك مقرب نيست. اين على بن ابى طالب است.
بعد يكى يكى جلو مى آيند و مى گويند: انا لله و انا اليه راجعون، به ما گفتند و ما تصديق نكرديم، و ما را نصيحت كردند و ما قبول نكرديم. آنان كه على عليه السلام را دوست دارند به عروه الوثقى مى آويزند و در آخرت نجات پيدا مى كنند.
يا فاطمه، آيا براى ميل و رغبت به على عليه السلام زيادتر بگويم؟ عرض كرد: پدر جان بيشتر بگو.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: على در پيشگاه خدا از هارون گرامى تر است، چون هارون موسى عليه السلام را به غضب آورد، و على عليه السلام هرگز مرا به غضب نياورده و من هيچگاه به چهره ى على نگاه نكردم مگر آنكه غضبم از بين رفت.
يا فاطمه، آيا درباره ى ميل و رغبت به على عليه السلام بيشتر بگويم؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: اى رسول خدا بيشتر بگو.
فرمود: جبرئيل بر من نازل شد و گفت: يا محمد، از طرف خداى سلام به على سلام برسان.
فاطمه عليهاالسلام برخاست و گفت: به خدا به پروردگارى و به تو پدر جان به پيامبرى و به پسر عمويم به شوهرى و ولايت راضى هستم. [ احقاق الحق: ج 5 ص 116 ج 110 از در بحر المناقب.]
نيايش فاطمى
حضرت فاطمه عليهاالسلام مى فرمايد: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: در جمعه ساعتى هست كه هيچ مسلمانى آن ساعت را مراقبت نمى كند كه در آن از خدا خيرى مسئلت كند مگر آنكه به او عطا مى فرمايد. عرض كردم: يا رسول الله، آن كدام ساعت است؟ فرمود: وقتى نصف چشمه ى خورشيد به طرف غروب مايل شود.
فاطمه عليهاالسلام به خدمتكارش مى فرمود: جاى بلندى برو و آنگاه كه نصف چشمه ى خورشيد به غروب مايل شد به من خبر بده تا دعا كنم. [ دلائل الامامه: ص 4.]
خانه دارى پر تلاش
اميرالمؤمنين عليه السلام به مردى از بنى سعد گفت: آيا حديثى درباره ى خود و فاطمه برايت بگويم؟
او محبوب ترين شخص خانواده نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بود. آنقدر با مشك آب آورده بود كه بند مشك در سينه اش اثر گذاشته بود، و آنقدر با آسياب دستى آرد كرده بود كه دستهايش آبله دار شده بود، و آنقدر خانه را جارو كرده بود كه لباسهايش غبارآلود شده بود و به قدرى آتش زير ديگ روشن كرده بود كه لباسهايش تغيير كرده بود، و در اثر اينها آثار بسيار سختى بر او وارد شده بود.
من به او گفتم: اگر خدمت پدرت بروى و خدمتكارى از او درخواست كنى از زحمت و فشارى كه در اين كارها مى كشى تو را راحت و كفايت مى كند.
فاطمه عليهاالسلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و ديد در حضور حضرت جوانانى هستند. لذا حيا كرد چيزى بگويد و برگشت. پيامبر صلى الله عليه و آله دانست كه فاطمه عليهاالسلام براى حاجتى و كارى آمده است.
فردا صبح كه هنوز ما در رختخواب بوديم تشريف آورد و سلام كرد. ما به خاطر آنكه در رختخواب بوديم حيا كرديم و چيزى نگفتيم. دوباره سلام كرد و ما ساكت مانديم و چيزى نگفتيم. بار سوم سلام كرد. اين بار ترسيديم كه اگر جواب نگوئيم باز گردد، و پيامبر صلى الله عليه و آله
با عرض سلام و ادب و احترام محضر شما مخاطب گرامی...